امروز: یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۰۲:۰۴
تعداد بازدید: ۱۶۴

شهيد  ملك محمد  ركرك  در تاريخ هفتم اسفند ماه 1343  در روستاي  دلبر  جوان  آباد  بخش  چگني  و در يك خانواده  كشاورز  و با ايمان متولد شد در سن  هفت سالگي  تحصيلات را شروع و در سن  10  سالگي  به اتفاق  خانواده اش در شهر خرم آباد مسكن  گزديد و در همين شهر با ادامه  تحصيل پرداخت.

کد خبر: ۳۰۵۳
تاریخ انتشار: چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۴۹

به گزارش حرف لر  

شهيد  ملك محمد  ركرك  در تاريخ هفتم اسفند ماه 1343  در روستاي  دلبر  جوان  آباد  بخش  چگني  و در يك خانواده  كشاورز  و با ايمان متولد شد در سن  هفت سالگي  تحصيلات را شروع و در سن  10  سالگي  به اتفاق  خانواده اش در شهر خرم آباد مسكن  گزديد و در همين شهر با ادامه  تحصيل پرداخت.

دوران   رهنمایي  را در مدرسه بطحائي و سپس دور متوسطه  را در دبيرستان  امير كبير  پشت  سر نهاد،  در سال 65  موفق  به دريافت  مدرك ديپلم  علوم تجربي شد.  چون  اين زمان كشور اسلامي  در حال  جنگ با كفار  بعثي  بود  بلا فاصله  آماده  انجام  خدمت  مقدس سربازي  شده و در سپاه  پاسداران  انقلاب   اسلامي  ثبت نام  و به خدمت  سربازي  اعزام  شد پس از اتمام  دوره آموزشي  به ميادين  دفاع  حق عليه  باطل  رفت  و در عملياتهاي متعددي  در گردان  ش - م  د لشكر  57 ابوالفضل  شركت نمودند  و در زماني   كه  براي  استراحت  به پادگان  آمده بود  بطور داوطلب  براي گذارندن  دوره آموزشي  نفربر  به شهر  شيراز  رفت  و پس  از اتمام دوره  به پادگان  باز گشت و بلافاصله  بطور  داوطلب  با نفر  بر  به جبهه ماوت عزيمت  کرد.

چون در وجود  شهيد  ملك محمد  شجاعت و ايثار و پاكي  موج مي زد  همواره  برای نبرد  با كفار  بطور  داوطلب پاي  در ميادين حق  عليه  باطل  مي گذاشت و قبل  از خدمت  نيز  براي  پاسداري  از دست  آوردهاي  انقلاب  در پايگاههاي  مقاومت خصوصاً  پايگاه  مقاومت شهيد محلاتي خير آباد شركت فعال  داشت.

شهيد  ملك محمد  اسوه شجاعت  و پاكي درستكاري  و مهرباني  و محبت،  بين خانواده  و دوستان  و آشنايان و محله بود. اوقات فراغت را به  ورزش كشتي  و حضور در پايگاه هاي مقاومت مي گذارند.

در اوخر  سال  شصت و شش كه خانواده اش  درتدارك ازدواجش بودند  در تاريخ هشتم اسفند ما سال 1366  خبر شهادت او را آوردند.

شهيد ملك محمد  پس از  23 سال از عمر با افتخارش بسوي معبود خويش شتافت و به مقام شهادت نائل  شد.

 

وصيت نامه شهيد ملك محمد  ركرك

بسمه تعالي

خدايا ما را كمك و ياري نمايد كه دربرابر ابر قدرتها  امريكا و اسرائيل و غربيها مزدور منطقه  كه دشمن  اسلام  و مسلمين  هستند  پيروز  شويم. خدايا ما را  ياري كن كه سربازي شايسته  براي وطن خود ايران و فردي شايسته  برای خانواده ام  باشم.

خداوند توفيق  بده كه ما در برابر  رهبر عزيز و دلسوز  اين  مملكت  اسلامي  سر افراز  باشيم.  خدايا  دين ما و قرآن ما، اسلام و رهبر ما  را محافظت  بفرما.  ما همه سرباز تويم خميني.

پدر و مادر  مرا حلال  كنيد البته  نمي خواهم كه شما ناراحت شويد ولي چند جمله مي خواهم  بگويم  ميدانم  پدر و مادر  مهربانم  بعداً  كه اين  نامه  را بخوانيد بسيار  براي  شما سخت است  مادر مهربان اگر سعادت  نصيب من شد  و شهيد  شدم  در روستاي  جوان آباد  مرا دفن كنيد  اگر همه جنازه ام بدست  شما نرسد  آنهم  تقدير  خداوند  بوده  است و جملاتي  بعنوان وصيت نامه  كه در مورخ 25 دی ماه 1366 ساعت 12 شب  يكشنبه نوشته ام. خواهر من در برابر  دشمنان اسلام خوار  نشويد چون ما امانت خدا هستيم.

پدر و مادر و خواهر خواسته  من اين است  كه برايم  پيراهن سياه نپوشيد و به برادرم  وصيت مي كنم  هميشه در خدمت  اسلام  و انقلاب  و رهبر باشند. خواهرانم را وصيت مي كنم چون حضرت  زينب (ع) شجاع  باشيد، مبادا  طوري رفتار كنيد  كه دشمن  با ديدن شما شاد باشد.

خواهران عزيز و مهربان در حالي كه نامه مي نويسم در منطقه ماوت عراق در چادر با جمعي از دوستان كه همه از خانواده فقير و تهی دست  ولي با ايمان  قوي هستند.  ما چه غم  داريم  چون خميني رهبر داريم. مادر مهربان شهادت سعادت مي خواهد چه زيبا و چه افتخار بزرگي است كه شهيد شوي و تابوت ترا بر روي دست گيرند و بانگ بر آورند كه بحق تو ياري امام حسين (ع) كردي.

ملك محمد  ركرك گردان زرهي لشگر 57 ابوالفضل  فرمانده و راننده نفر بر

 

خاطرات شهید ملک محمد رک رک به نقل از پدر شهید

ملک محمد بیرون از چادر در کنار منبع آب مشغول گرفتن وضو بود، علی کنار چادر نشسته بود و اسلحه اش را چک می کرد. چند تایی از بچه ها هم در چادر بودند ناگهان صدای بمب آمد و بچه ها پناه گرفتند یا روی زمین خوابیدند، البته صدا خیلی خیلی نزدیک بود بعد هم همه ای شد بمب در سمت کنار علی خورده بود و تمام صورتش رو بهم ریخته بود و از ناحیه فک و دهن ضربه زیادی خورده بود. بعضی از بچه ها طاقت دیدن علی رو نداشتند و شروع کردند به گریه و زاری در اون لحظه ملک محمد با دیدن چهره دوست و همرزمش وحشت کرده بود آروم نشست و با یک پارچه سر و صورت علی رو جمع کرد و با یک پارچه به هم وصل کرد بعد هم علی رو به بیمارستان رساندند.

کار اصلی ملک محمد این بود که با یک وسیله ای که داشت بمب ها را در هوا خنثی کند.یکی از روزها که در حال خنثی کردن بمبها بوده خبردار شدیم که خودش هم زخمی شده البته یکی از دوستانش هم که در کنارش بود زخمی شده بود. ما اول فکر می کردیم شهید شده و از دستپاچگی نمی دانستیم چکار کنیم که خودم به همراه پدر دوستش به جبهه آمدیم ما می خواستیم که به پادگان حمید برویم ولی گم شده بودیم. سرگردان و ناراحت رفتیم مقر سپاه که در آنجا به ما زنگ زدند و گفتند که ملک محمد حالش خوب است و حالا حالاها باهاش کار داریم از حال دوستش هم باخبر شدیم که در بیمارستان اهواز او نیز بعد از یک هفته مرخص شد.

خداحافظی

در آخرین روزهای زمستان سال 66 بودیم که محمد برای چند روزی به خانه آمده بود یک روز صبح که از خواب بیدار شد و آماده رفتن شد وسایلش را جمع کرد و در ساکش گذاشت مادرش صبحانه را حاضر کرد و از محمد خواست که صبحانه بخورد.

آنروز حال عجیب و خاصی داشت حتی خود ما هم یک جور دیگه ای بودیم انگار اولین بارش بود که از ما جدا می شد دلتنگی و بی حوصلگی می کردیم.کنار سفره نشسته بودیم که یک دفعه محمد گفت مادر یه تقاضایی دارم و مادرش هم گفت بگو عزیزم هرچی می خواهی بگو اولش فکر می کردیم حتما پول لازم داره ولی اینطور نبود محمد گفت:مادر چند تا امانتی برات دارم اول از نامزدم بخواه که دیگه منتظر من نباشه و ازدواج کنه بعدش هم جنازه منو توی زادگاهم (دلبرجوان آباد از توابع ویسیان)دفن کنید و بعد از شهید شدنم گریه نکنید من و مادرش که با شنیدن این حرفها ناراحت شدیم شروع کردیم به گریه کردن گفتیم آخر چرا این حرفها را می زنی.بچه تو از کجا می دانی که می خوایی شهید بشی؟گفت آخر من خواب دیدم که یه عزیزی به چادر من و رضا و سعید اومد و سه دست لباس به ما داد به من و سعید دو دست لباس سبز داد و رضا یه لباس آبی داد. من مطمئنم که این دفعه شهید می شوم، ما که باورمون نمی شد این دفعه، آخرین دفعه ای باشه که محمد رو می بینیم کاری جز اشک ریختن ازمون برنمی آمد. موقع رفتن با صمیمیت تمام از ما و بچه ها جدا شد و خداحافظی کرد.

چیزی نگذشت که خبردار شدیم در منطقه ماووت زمانیکه عراقی برای شناسایی آمده بودند و با نفربر به چادر ملک محمد و دوستانش حمله کردند که ترکش به کمر ملک محمد و سعید می خورد و شهید می شوند و فقط رضا باقی می ماند درست مثل همان خوابی که دیده بود.

انتهای پیام/  

منبع :خبر چگنی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا:
سرباز صفرداخلی
وبلاگ نویسان استان لرستان