امروز: چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۴:۴۴
تعداد بازدید: ۶۷۹

مقام معظم رهبری میفرمایند مبادا کسانی تصور کنند که دوره‌ی سخن گفتن از شهدا و سربازان فداکار و زحمت‌کشان میدان نبرد، سپری شده است.دیروز دنبال عکس های از شهید باکری از اینترنت(گوگل) میگشتم ولی هرچه قدر گشتم هیچ تصاویر باکیفیت وجود نداشت، یهو به ذهنم رسید 

کد خبر: ۳۶۸۸
تاریخ انتشار: سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۲۰

به گزارش حرف لر  به نقل وبلاگ جنگ نرم نوشت :

مقام معظم رهبری میفرمایند مبادا کسانی تصور کنند که دوره‌ی سخن گفتن از شهدا و سربازان فداکار و زحمت‌کشان میدان نبرد، سپری شده است.دیروز دنبال عکس های از شهید باکری از اینترنت(گوگل) میگشتم ولی هرچه قدر گشتم هیچ تصاویر باکیفیت وجود نداشت، یهو به ذهنم رسید که حالا که من میتوانم چرا نتونم عکس شهید باکری را با کیفیت های مختلف درست کنم برای همین سعی کردم تا آنجا که از دستم بر میآمد تصاویر را ویرایش و طراحی کنم .امروز حاصل هشت ساعت کار با تصاویر بی کیفیت را خودتان میتوانید در این پست ببینید .و هم چنین در کنار طرح ها خاطراتی از شهید باکری را هم قرار داده ام که توصیه میکنم حتما بخوانید. در ضمن برای دریافت لایه باز طرح ها میتوانید از بخش نظرات همین پست پیام بفرستید.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

     

                                  برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

 

ماجرای استخدام یک جوان بیکار توسط شهید باکری

یکی از کارمندان شهرداری اورمیه می گفت:تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار می گشتم.از پله های شهرداری می رفتم بالا که یکی از کارکنان شهرداری را دیدم و ازش پرسیدم آیا اینجا برای من کار هست؟تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم.کاغذی از جیبش درآورد و امضاء کرد و داد دستم گفت بده فلانی، اتاق فلان.رفتم و کاغذ را دادم دستش و امضاء را که دید گفت چی می خوای؟گفتم :کار. گفت : فردا بیا سرکار، باورم نمی شد فردا رفتم مشغول شدم .  بعد از چند روز فهمیدم اون آقایی که امضاء داد شهردار بود. چند ماه کارآموز بودم بعد یکی از کارمندان که بازنشسته شده بود من جای اون مشغول شدم. شش ماه بعد جناب شهردار استعفاء کرد و رفت جبهه.
بعد از اینکه در جبهه شهید شد یکی از همکاران گفت :توی اون مدتی که کارآموز بودی و منتظر بودیم که یک نفر بازنشسته بشه تا شما را جایگزین کنیم، حقوقت از حقوق جناب شهردار کسر و پرداخت می شد. این درخواست خود شهید بود."

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

       

                                  برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

كجاست اين آقاي شهردار تا ببيند ؟

وقتي آقا مهدي ، شهردار اروميه بود ، يك شب باران شديدي باريد .به طوري كه سيل جاري شد . ايشان همان شب ترتيب اعزام گروه هاي امداد را به منطقه سيل زده داد و خودش هم با آخرين گروه عازم منطقه شد . پا به پاي ديگران در ميان گل و لاي كوچه ها كه تا زير زانو مي رسيد ، به كمك مردم سيل زده شتافت . در اين بين ، آقا مهدي متوجه پيرزني شد كه با شيون و فرياد ، از مردم كمك مي خواست . تمام اسباب و اثاثية پيرزن در داخل زير زمين خانه آب گرفته بود . آقا مهدي ، بي درنگ به داخل زيرزمين رفت و مشغو ل كمك به او شد . كم كم كارها رو به راه شد . پيرزن به مهدي كه مرتب در حال فعاليت بود نزديك شد و گفت : خدا عوضت بدهد مادر ! خير ببيني . نمي دانم اين شهردار فلان فلان شده كجاست تا شما را ببيند و يك كم از غيرت و شرف شما را ياد بگيرد آقا مهدي خنده اي كرد و گفت : راست مي گويي مادر ! اي كاش ياد مي گرفت .

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

      

                                  برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

ماجرای پالتوي شهید مهدی باکری

يك روز كه مهدي از مدرسه به خانه آمد ، از شدت سرما تمام گونه ها و دست هايش سرخ و كبود شده بود . پدرش همان شب تصميم گرفت براي او پالتويي تهيه كند . دو روز بعد، با پالتوي نو و زيبايش به مدرسه مي رفت 
اما غروب همان روز كه از مدرسه بر مي گشت با ناراحتي پالتويش را به گوشة اتاق انداخت . همه با تعجب او را نگاه كردند . او در حاليكه اشك در چشمش نشسته بود، گفت : چه طور راضي شوم پالتو بپوشم ، وقتي كه دوست بغل دستي ام از سرما به خود مي لرزد؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

       

                                  برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

شهرداری که رفتگر شد...

اوایل انقلاب بود و مهدی باکری شهردار ارومیه؛ در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شد. چشمش به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود؛ دید امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است. نزدیکتر رفت، او رفتگر همیشگی محله نبود. کنجکاو شد، سلام داد و دید رفتگر امروز، آقا مهدی است. او از دوستان شهید باکری بود. آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت. او ادامه داد، آقا مهدی شما شهرداری اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کرد تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشید.

زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش.

اشک تو چشماش حلقه زد. هر چی اصرار کرد، آقا مهدی جارو رو بهش نداد؛ ازش خواهش کرد که هرچه سریعتر بره تا دیگران متوجه نشن، رفتگر امروز محله، شهردار ارومیه است. آقا مهدی، پدر بچه های پرورشگاه شهرم بود. همیشه بهشون سر میزد؛ نزدیکای عید، کلی کادو میخرید میاورد براشون. خیلی دوستش داشتن، وقتی شهید شد، یه شهر یتیم شدن.

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

        

                                  برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

ماجرای به شهادت رسیدن بردار شهید مهدی باکری

وقتی در عملیات خیبر شهید حمید باکری از طرف برادرش شهید مهدی باکری به عنوان فرمانده عملیات روانه جزایر مجنون شد . پس از رشادت های بسیار و تصرف خط ، بر اثر ترکش خمپاره ای به شهادت رسید ، هیچکس نمی دانست که چگونه این خبر را به آقا مهدی برساند ، وقتی ایشان بر بچه ها وارد شدند دیدند که همه زانوی غم در بغل گرفته اند ، گفتند : « می دانم ، حمید شهید شده » و بعد قاطع و محکم ادامه دادند

 وقت را نمی شود تلف کرد همه ما مسئولیم و باید به فکر فرمانده جدید خط باشیم ، بی سیم را بیاورید .

آن روز آقا مهدی ، طی تماسی با خط ، برادر شهید « مرتضی یاغچیان » را به عنوان فرمانده خط معرفی کرد . وقتی این شهید عزیز از ایشان اجازه خواستند که بروند و جنازه حمید را بیاورند ، آقا مهدی گفت : « جز یک نفر را نمی توانیم بیاوریم » و مهدی گفت : « هیچ فرقی بین حمید و دیگر شهیدان نیست ، اگر دیگران را نمی شود انتقال داد ، پس حمید هم پیش دیگران بماند ، اینطور بهتر است . . . » و این در حالی بود که آقا مهدی ، حمید را بزرگ کرده بود و هیچکس به اندازه آقا مهدی ، حمید را دوست نداشت .

-------------------------------------------------------------------------------------------------

       

                                  برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

گمنامی و احترام به بسیجیان

شهید مهدی باکری فرمانده دلاور لشکر 31 عاشورا برای نیروهای بسیجی احترام زیادی قائل می شد . به دلیل اینکه بیش از حد ساده و متواضع بود ، اکثر بسیجیان لشکر او را نمی شناختند . یک بار در عملیات والفجر یک دستور داده بود که هیچکس وارد قرارگاه لشکر نشود ، دژبان قرارگاه که یک بسیجی بود و آقا مهدی را با آن وضع ساده نمی شناخت ، از ورود او به قرارگاه جلوگیری کرده بود . آقا مهدی نه تنها از کار آن بسیجی ناراحت نشد که او را تشویق کرد .

-------------------------------------------------------------------------------------------------

      

                                  برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

می خوام به بچه ها روحیه بدم

اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره ، با یک ماشین داشتم بر می گشتم عقب. توی راه دیدم یک ماشین با چراغ روشن داشت می آمد. این طور راه رفتن توی آن جاده ، آن هم روز اول عملیات، یعنی خودکشی.جلوی ماشین راگرفتم. داننده آقا مهدی بود. به ش گفتم « چرا این جوری می ری؟ می زننت ها .» گفت « می خوام به بچه ها روحیه بدم. عراقی ها رو هم بترسونم. می خوام یه کاری کنم او نا فکر کنن نیروهامون خیلی زیاده.»

-------------------------------------------------------------------------------------------------

      

                                  برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین

به ما گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده ، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم . گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.»

 -------------------------------------------------------------------------------------------------

      

                                  برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

نحوه شهادت

این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 25/11/63، به خاطر شرایط حساس عملیات، طبق معمول، به خطرناکترین صحنه‌های کارزار وارد شد و در حالی که رزمندگان لشکر را در شرق دجله از نزدیک هدایت می کرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتکهای دشمن تثبیت نماید، که در نبردی دلیرانه، براثر اصابت تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیک گفت و به لقای معشوق نایل گردید. هنگامی که پیکر مطهرش را از طریق آبهای هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیکر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست. 

                         برای شادی روح تمام شهیدان عزیز کشورمان صلوات

-------------------------------------------------------------------------------------------------

      

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا:
سرباز صفرداخلی
وبلاگ نویسان استان لرستان